در مطالب حکایت موفقیت به بیان حکایت ها و جملات انگیزشی موفقیت و داستان های کوتاه در این باره میپردازیم. بخوانید و لذت ببرید
مرد جوان فقیر و گرسنه ای دلتنگ و افسرده روی پلی نشسته بود و گروهی از ماهیگیران را تماشا می کرد، در حالیکه به سبد پر از ماهی کنار آنها چشم دوخته بود.
با خود گفت: کاش من هم
یک عالمه از این ماهی ها داشتم.
آن وقت آن ها را می فروختم
و لباس و غذا می م.
یکی از ماهیگیران پاسخ داد:
اگر لطفی به من بکنی هر قدر
ماهی بخواهی به تو می دهم.
این قلاب را نگه دار تا من به
شهر بروم و به کارم برسم.
مرد جوان با خوشحالی این پیشنهاد را پذیرفت.
در حالیکه قلاب مرد را نگه داشته بود
ماهی ها مرتب طعمه را گاز می زدند
و یکی پس از دیگری به دام می افتادند.
طولی نکشید که مرد از این
کار خوشش آمد و خندان شد.
مرد مسن تر وقتی برگشت، گفت: همه ی ماهی ها را بردار و برو اما می خواهم نصیحتی به تو بکنم. دفعه بعد که محتاج بودی وقت خود را با خیالبافی تلف نکن. قلاب خودت را بنداز تا زندگی ات تغییر کند، زیرا هرگز آرزوی ماهی داشتن تور ما را پر از ماهی نمی خواهد.
شما صد درصد پرتابهایی که
انجام نمیدهید را از دست خواهید داد!
مایکل جردن – کتاب بسکتبالیست آمریکایی
دانلود رایگان نمونه سوالات آیین نامه راهنمایی و رانندگی ماهی ,قلاب ,موفقیت ,حکایت ,حکایت موفقیت منبع
درباره این سایت